تبليغاتX
اگه نگیم و نخندیم پیاز می شیم می گندیم - سي و دمين لبخند
سي و دمين لبخند

اين ماجرا ماله چند ماه پيشه...ولي خوندنش خالي از لطف نيست

 

بدون مقدمه

 

كم كم داشتيم به روز تولدم نزديك مي شديم...با اين وجود از 4،5 طرف خوشحال بودم واز همون 4، 5طرف ناراحت...خوشحال واسه اين كه 4،5 نفري كه در كل سال تحصيلي عنكبوتهاي رنگارنگ توي جيباشون تاب بازي مي كردن دست تو كيف مامان باباشون مي كنن و يه چيز ميزي واسه من مي خرن ... از 4،5 طرف هم خوب همون 4،5 نفر از آدم انتظار سوروسات و جشن و پارتي دارن (كه البته اينا همه يه معني رو ميدن ... يه دونه رو بخونين كفايت مي كنه ) ته دلم يه چيزي قلقلك مي داد كه آخه كي وسط امتحانا پا مي شه ميره جشن ... منم دوتا پام رو تو دوتا كفشم كردم كه نه الن و بلن بايد بعد از امتحانا باشه ... تازه به جاي جشن هم يه جايي بيرون قرار مي ذاريم ( عجب غلطي كردما !!) ...خلاصه اونا گول ظاهر بي پول منو خوردن و با نا رضايتي قبول كردن كه بريم سينما ... خوب البته سينما از جشن هم كم خرج تره هم كم خرج تره ... مهمتر از همه اينكه انرژي هسته اي حق مسلم ماست!!

 

چند روز بعد ...

 

لباسامو پوشيدم كه راه بيوفتم ... چشمتون روز بد نبينه ديدم مامانم زودتر از من لباس پوشيده و مي گه يا منم بايد بيام يا منم بايد بيام !!مهمتر از همه اينكه انرژي هسته دويست تومن بسته اي!!

 

من:           

مامانم:

من:آخه مامان جون... با بچه ها قرار گذاشتيم مجردي بريم بيرون ... من نمي تونم بچه مچه بندازم دنبال خودم...

مامانم:     

من : 

مامانم :    

 من : 

 

بعد از اينكه خان هفتم(مامانم رو ميگما) رو هم پاس كردم ،فلنگ رو بستم و الفرار ...

جلو در سينما 3 نفر از بچه ها رو پيدا كردم و بعد از روبوسي و  اين حرفا ... 2دقيقه بعد (البته با كمي اغراق ... چون 20 دقيقه الاف اونا شديم )سر و كله بقيشون هم پيدا شد و رفتيم بالا... جا هامون رو با جون كندن و جون مرگ شدن پيدا كرديم ... به محض نشستن ديدم بچه ها دارن يه جور ديگه  نيگام مي كنن واس خاطر همين يه ذره روسريم رو كشيدم جلوتر !! نه  مثه اينكه اين دفعه دارن چپ چپ نيگا مي كنن ... تازه دوزاريم افتاد كه چي؟ كه آخه مغز نخودي  معني اين جور نيگا كردن يعني اينكه دلمون داره قيلي ويلي مي ره ... سينما بدون مخلفات كه معني نداره !! با اون نيگاه ها حساب كار اومد دستم و رفتم واسشون چيز ميز بخرم !!بعد از اينكه اطمعه و اشربه رو دادم دستشون ... نشستم كه فيلمه رو كوفت كنم ... اي دل ناغافل ... لنز هام رو جا گذاشتم ... واس خاطر همين به پشت سر بغل دستيم كه اتفاقا اين دفعه بغل دستم نشسته بود گفتم : يه چي بهت ميگم ولي صداش رو جلو بچه ها در نيار من واضح نمي بينم حداقل برام بگو كدمشون زنه ... كدومشون مرد !!اونم يه لبخند مليح تحويلم داد يعني اينكه منم عينكم رو نيووردم ... بي خيال فيلم ... بيا بشينيم غيبت كنيم !!

چي چي رو بي خيال... اين همه پول بليط دادم !!از همه مهمتر اينكه انرژي هسته اي برو بخواب خسته اي!!

 

سه راه بيشتر پيش پا نداشتم :  1) يا ميرفتم اون جلوي جلو ،پرده ي سينما رو لمس مي كردم تا بفهمم چي به چيه   2)يا اينكه با بغل دستيم فك مي زدم 3) يا اينكه هر جاي فيلم بقيه خنديدن ما هم بخنديم !! كه البته راه سوم معقولانه تر به نظر مي رسيد !! خلاصه از فيلمه كه هيچي نفهميديم (البته بيشتر از اينا هم از من انتظار نمي رفت ) به خاطر اينكه همش چشمم توي لواشـــــــــــــــــــــك و آلـــــــــــــــــوچه اي كه جلوييم با حرص و ولع مي خورد ، بود (كوفتت بشه )

 

منم مي خـــــــــــــــــــــــــــــــــــوام (گريه) 

 

بدون موخره

 

خوب دوستان الكي كه نميشه از كنار اين تراژدي غم انگيز گذشت و بي خيال همه چي شيم... بالاخره بايد يه نتيجه ي اخلاقي گرفت يا نه؟

ما از اين ماجرا نتيجه مي گيريم مگه مرض داريم كه جشن تولد نگيريم  كه آخرش بخواد اينطوري كوفتمون بشه!!من از همينجا به دوستام قول ميدم سال آينده نه...سال بعدش هم اگه نشد نه...دو سال بعدش يه جشن حسابي بگيرم!!

 

يادمون نره توي روزا و شباي مقدسي هستيم!!

 

موقع افطار خيلي التماس دعا! البته اگر خوراكي هاي جورواجور هوش و حواس رو از سرتون نبره! بعد افطار هم دعا كنيد، قبول داريم!

 

 

از هر چي بگذريم از مسابقه نميگذريم!!

 

چرا فيل ها نمي تونن بافتني ببافند؟

 

 

نظراتتون خيلي شلكي شده ها يه حالي به اين كامنتدوني ما بدين...قربون

 دستو پنجولتون!!

 

 

*امام علي (ع):در موقع آسايش خدا را بشناس تا در موقع سختي تو رو بشناسد!!

 

* نازم به ناز آن کس که ننازد به ناز خويش ، ما را به ناز فروشان نياز نيست تا خدا

 

بنده نواز است به بنده چه نياز است!!

 

 

                                                

                                    شاد باشين و شادي آفرين

 

 

پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 ساعت 10:17| نویسنده : پریسا |
درباره وبلاگ
قصه این بلاگ از آنجا آغاز گشت که، در بلاد ما قومی بودند منتسب به ساچمه اي ها، که نونهالان این قوم پاتوقی داشتند مسنجریه نام، که نیمی از عمر خود در آنجا گذراندی و پول خود را صرف گفتمان با غربا کردندی و چراغ خود همیشه روشن نگاه داشتندی در میان این نونهالان، نونهالي بود پريسا نام، که چراغ خود در مسنجریه خاموش نگاه داشتی و ساعتها وب گردی کردی و سرچ کردی و پول تلیفون را به ثریا رساندی.زين پس وي در فکر افتادندي به ساخت منزلگهی بس نکو منتسب به ساچمه اي،و آن را استاد نمايندي... باشد که از قـِـبل آن یک دگر را بیشتر بینندی و تو، ایزد دانا و توانا را چگونه دیدی، شاید از قـِـبل این بلاگ به شهرت رسیدندی و چیزی شدندی!! .


آرشیو موضوعی
طراح قالب

آمار وبلاگ
کاربران آنلاین :
بازديدها :


دانلود RssReader

Powered By
BLOGFA.COM