تبليغاتX
اگه نگیم و نخندیم پیاز می شیم می گندیم
جواب مسابقه

تا من چايي بيارم شما بريد سر اصل مطلب :

 

ممنون از جواب هاي صادقانه ،كودكانه، شاسكولانه، متعجبانه،معصومانه، عاشقانه، جالبانه، عاقلانه  آگاهانه، متحيرانه، دوستانه، شاعرانه، عارفانه، غمگينانه، متقلبــــــــانه !!

 

كجاست پس اين ؟آهان ... اين ميخه كو؟؟ ...ايناهاش...تق ...تق...توق...خوب اين هم از اين...

 

مطلع شديم كه عده اي معلوم الحال (كساني چون بامیه)فقط به طمع جوايز به اينجا قدم گذار مي شوند و نيز پا را فراتر گذاشته و قبل از مطالعه ي دست نوشته هاي وزين بنده ابتدا به سراغ قسمت اعلام جوايز ميروند كه بس ما را نا خوش آمد ! پس ما هم به تلافي با اندكي وقت كشي به اين قسمت قدم نهاديم!

براي اينكه اسامي برندگان به سمع و نظرتان برسد لطفن به ترتيب الفباي يوناني به صف بايستيد!

 

     d                                         واما  مراسم اهداي جوايز c :

 

نفر اول ترفند ویندوز (چون توي مسا بقه شركت نكرده بود،آخه درست ترين كار همين بود )

 

نفر دوم شما؟؟؟؟وسیاوش(كه اين اتفاق نادر هر هزاروشونصد سال يك بار اتفاق مي يوفته)

 

نفر سوم پاپتی و for_me  و دکتر کرتکس( سه نفري سوم شدن! )

 

نفر چهارم: نداشتيم!

 

نفر پنجم : افراد شاخص و شخيص و مشخص شده اي چون شیوا و لنا(فلش رو به پست قبلي!)

 

نفر شيشم: چخه ! پاچه رو ول كن جانم .جايزه نداريم ديگه

 

نفر هفتم: زری ، كوشولو ترين عضو گروهمون كه ان شالا هر وقت اومد آبادان و كادو تفلد منو

 

داد اون وقت منم فكرام رو مي ريزم رو هم كه ببينم پولم مي رسه چيزي واسش دست و پا كنم

 

يا بايد زير دست و پاش له و لورد ناك بشم(حرف بدي زدم ...خدايا توبه !!)

 

هيئت داوران هم چون بو برده بودند كه پشت سري بغل دستي پريسااز روي دست نيمكت دوم

 

رديف سوم نيگا كرده برا همين هر دو تاشون از دور مسابقات حذف و محروم مي شن بار

 

آخرتون باشه ها !!( خدا روزيتون رو جاي ديگه حواله كنه )

 

هر كسي هم كه اسمش رو ننوشتم يعني اينكه به جام جهاني (!)صعود كرده !

 

( بريد حال كنيد با جايزه هاتون )

 

هر كسي هم اعتراضي داره پيش خودش نگه داره لازمش مي شه !!(اينجا اون صورتك

 

دندونيس!)

یه روز یه گل به خدا گفت : چرا گلهای زیبا همشون خار دارن ؟ خدا گفت : نه . یه گل زیبا هستش

که خار نداره ولی صداش نکن چون الان داره وبلاگ یکی از دوستاشو میخونه .JJJ M                  

                     بزرگترين رمز موفقيت در اين است كه رمزي در كار نيست

 

 

یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 ساعت 17:50| نویسنده : پریسا |
ادامه سقراط

سقراط نامه 4

فلذا تصميم گرفت كه با تقليد از فرمول مرگ امير كبير به زندگي خودش خاتمه داده به گونه ايكه، نه سيخ بسوزد نه كباب!!! البته به عنوان تبصره و تذكر خدمتتان عرض نمايم كه عده اي از دوستان گرمابه و قهوه خانه نزد سقراط آمده و متاسفانه يا خوشبختانه او را از نوع مرگ امير كبير نيز ترسانيدند چرا كه اولاً امير كبير يك ناصر الدين شاه نامردي داشت كه حكم قتلش را صادر كند و سقراط اين طور شاه سبيلوي بي چشم و رويي كه حكم قتل دامادشان را به آساني آب خوردن امضاء كند در اختيار نداشت. ثانياً امير كبير رگش را در حمام فين كاشان زدند و سقراط محل اقامتش هتل هايت اتن(كه الان اسمش شده هتل كاروانسرا) بود و اگر هم مي خواست كه اين گونه قرباني و فدايي راه عشق قلمداد گردد ناچار بود كه حمام فين كاشان را از روي نقشه جغرافيا پيدا كرده و رخت سفر به انجا ببندد كه آن هم ميسر و ميسور نبود چرا كه هتل هايت آتن كجا و حمام فين كاشان كجا؟ تازه اون روزها كه هنوز هواپيما و قطار و اتوبوس اختراع نشده بود پس بايستي حضرت استاد با خر و الاغ و يابو راه سفر در پيش گرفته كه آن هم از توان آن پيرمرد حكيم زندگي سير شده خارج بود و معلوم نبود كه تا چند سال ديگر بايستي در راه باشد آنهم به شرط آنكه دزدها و سرگردنه گيرها راه را بر او مسدود نكرده و از سرش تاج گل عروس درست نمي كردند؟! از همه مهمتر اينكه مرگ امير كبير كه با بريدن رگهايش به انجام رسيد مرگي خونين و تا حدودي خشونت انگيز و خشن مآبانه به نظر مي رسيد و سقراط هم هيچ دلش نمي خواست كه اين چنين به ناحق نخونش به زمين ريخته و در نهايت از فردا پس فردا با زنش هم به عنوان تنها يادگار آن مرحوم به قتل رسيده هر روز مصاحبه شده و فيلم و عكس گرفته شود و ايشان توي گور با سوسكها ومورچه ها و موشها نبرد نابرابر داشته باشند و خانم خانمها هم توي بي بي سي وان ابي سي و رويتر و آسوشيتدپرس، قهوه تلخ فرانسوي نوش جان كرده و به ريش سقراط و باباي سقراط بخندد؟! تازه از كجا معلوم ك فردا پس فردا همين خانم سقراط كه شهرتي به هم زده و معروفيتي كسب مي نمود كارش بالا گرفته و كارگردانهاي بيكار سينما كه از زور گرسنگي و بي پولي توي جيبهاشون،‌شپش ها فوتبال دستي بازي مي كنند به او پيشنهاد بازي در سري فيلمهاي دنباله دار «سقراط يك و سقراط دو و سقراط سه و سقراط تا بينهايت» را ندهند!؟ از همه بدتر اصلاً شايد يكي از همون خارجكي هاي بي چشم و رو براي اينكه معروفتر شده و دلارها و يوروهاي بيشتري به جيب زده بيايد و از زن بيوه اش خواستگاري كند درست مثل ماجراي «كندي» رئيس جمهور آمريكا كه تا ترور شد زودتر از همه «اناسيس» لامصب اومد و زنش «ژاكلين» را خواستگاري كرد و بعدش هم كه ديگه خوب مي دونين! ماه عسل خانم كندي و آقاي اناسيس توي جزاير هاوايي داشتند موج سواري مي كردن و به ترانه I LOVE YOU گوش مي دادن و جناب كندي هم كه زير خروارها خاك مشغول حساب پس دادن و بازجويي و سين سوال و جيم جواب نكير و منكر بود و الخ!

به هر تقدير پس از مشورت هاي بسيار جمع آوري عقايد و نظرات گوناگون و متنوع جناب سقراط تصميم گرفتند كه با رفتن به نزد جادوگري معروف از اهالي شهر آتن به نام «گل اندام باجي»، سمي مهلك اما فوق العاده خوشمزه ومقوي گرفته شده از نيشكر خالص «سواحل خليج هميشه فارس خودمون» به نام «شوكران» قال قضيه را كنده و با اجير كردن چند تن از دوستا و رفقا وصدقاو شفقا و شايعه و هوچي گري راه انداختن مبني بر اينكه حضرت سقراط به خاطر اين حقيقت لامكذوب كه «آسمان آبي بوده و خون هم سرخ و پرسپوليس زلزله قرمز مي پوشد و استقلال جغجغه آبي»،‌در يكي از صبحهاي دل انگيز برفي سال با خوردن شوكران به زندگي پر فضيلت و با عظمت خويش خاتمه داده و اين راه عظيم و پر از راز و رمز حقيقت جويي و حقيقت خواهي را به ساير  نوابغ و نوادر ديگر سپرده و والسلام نامه تمام !!!

آخيش ...تموم شد !!

اضافه جات :

راستي كي ميتونه تعداد علامت هاي ! كل ماجرا رو بشماره ؟!

جايزش هم محفوظ و پا بر جاست!!

ايندفه حسابي مي خوام ولخرجي كنم (دي دونقطه)

نفر اول : دست! ...

نفر دوم : دست... دست! ...

نفر سوم : دست... دست... دست! ...

نفر چهارم: به علت ورشكستگي تا اطلاع ثانويه! از دادن جايزه معذوريم !

نفر پنجم:لازم به ذكره كه بگم  نفرپنجمي در كار نيست ولي اگه خواستم انتخاب كنم اونم شيواه و لناهه ...جايزشون هم اينه (دست بوس بغل !!! به اضافه  يه آلوچه ديش ديش ويه بستني ليسي دايتي كه3 نفري

 از 4 طرفش ليس مي زنيم! .

 

نفرات برتر هم توي پست بعدي اعلام مي شن . (كفو بريد تو كارش )

 حرف يكي مونده به آخر: از حالا بگم زير ميزي هم قبول نميكنم ها

 

پس همچنان منتظر الباقي باشيد !

 

دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385 ساعت 20:32| نویسنده : پریسا |
درباره وبلاگ
قصه این بلاگ از آنجا آغاز گشت که، در بلاد ما قومی بودند منتسب به ساچمه اي ها، که نونهالان این قوم پاتوقی داشتند مسنجریه نام، که نیمی از عمر خود در آنجا گذراندی و پول خود را صرف گفتمان با غربا کردندی و چراغ خود همیشه روشن نگاه داشتندی در میان این نونهالان، نونهالي بود پريسا نام، که چراغ خود در مسنجریه خاموش نگاه داشتی و ساعتها وب گردی کردی و سرچ کردی و پول تلیفون را به ثریا رساندی.زين پس وي در فکر افتادندي به ساخت منزلگهی بس نکو منتسب به ساچمه اي،و آن را استاد نمايندي... باشد که از قـِـبل آن یک دگر را بیشتر بینندی و تو، ایزد دانا و توانا را چگونه دیدی، شاید از قـِـبل این بلاگ به شهرت رسیدندی و چیزی شدندی!! .


آرشیو موضوعی
طراح قالب

آمار وبلاگ
کاربران آنلاین :
بازديدها :


دانلود RssReader

Powered By
BLOGFA.COM