به هر حال اين درست كه سقراط خاطر خواه و عاشق ژوليت شده بود منتهي چون سنشون اصلاً بهم نمي خورد و از طرفي هم سقراط كچل تمام عياري بود و عينهو «يول برينر» و «زينال بندري» سرش را تيغ ژيلت مي انداخت و باز هم از شانس بد سقراط، اون موقع هنوز كاشت مو و كلاه گيس مد نشده بود به همين خاطر ژوليت خوشگله روز بروز نسبت به ابراز عشق سقراط منزجرتر شده و به رومئو علاقمندتر مي گشت! آخر الامرهم سقراط كه از دزديده شدن قلب ژوليت توسط رومئو بد جوري آزرده خاطر نااميد شده بود براي ژوليت پيغام فرستاد كه: اي يار بي وفا! اي شاگرد تنبل درس عشق و عاشقي! اي گل سر سبد استان روم شرقي و غربي! سَنه قوربان اولوم! بابا اي ولله دمت گرم! ولك، دختر آتني كه اين قدر نامرد نمي شه!!! ما چي چيمون از اون پسره لاغر مردني رومئو كمتر بود كه دلت را به اون دادي و قلوه ا ت را به ما حواله كردي! آخه اون بچه رپ زير ابرو برداشته ژل به سر گرفته كه ديپلم نظام قديمش را هم به زور پارتي بازي از دست عمو افلاطون گرفت كجاش به ما سره كه تو ما را ول كردي و چسبيده اي به او! تازه اگه اون مدل موهاش تيفوسي و تن تنيه، من مدل موهام كله پوستيه كه هم مدل جديدتريه و هم ابهت و قدر منزلت آدم رو نزد برادران نئونازي بالاتر مي بره! مثلاً من سقراطم و هفت هشت تا مدرك پزشكي و مهندسي فاضلاب و فيزيك اتمي و شيمي محض و رياضيات كاربردي از دانشگاههاي معتبر سرتاسر دنيا اعم از نيوجرسي، سوربن، شيكاگو و همين دانشگاه آزاد خودمون واحد آبادان خرمشهربراي خودم دست و پا كرده ام، پول ندارم كه دارم، شهرت و مقام و موقعيت ندارم كه دارم، خوش تيپ وبا كلاس و استاد دانشگاه نيستم كه هستم، موبايل و پاترول و ويلاي شمال در نمك آبرود و رامسر ندارم كه دارم، هر سال شيش هفت بار بلاد خارجه از ايران و روم و مغولستان گرفته تا ونزوئلا و شاخ آفريقا و هلند و اسپانيا سفر نمي كنم كه مي كنم، ده پونزده تا برج و آپارتمان دوبلكس و باغ و خونه درندشت با كليه امكانات رفاهي اعم از سونا، جكوزي، استخر و آسانسور توي نياوران و شهرك غرب و فرمانيه ندارم كه دارم، اون موقع تو دختره مانتو كوتاه پوشيده رژلب ماليده به ما مي گي بريم كنار بوي اخ مي ديم و به رومئو علاف و بيكار و دختر باز پشت كنكوري كه حتي هنوز پول تو جيبيش را از مامان و باباش مي گيره و سابقه خلاف و چاقو كشي و حشيش كشي و فرار از خدمت سربازي را هم يدك مي كشه مي گي عزيز دلم؟ واي به حالت ژوليت اگه به عشق خالصانه و بي شيله پيله من پاسخ مثبت دادي كه هيچ و گرنه همين فردا پس فردا علاوه بر اينكه نمره پايان ترمت در درس فلسفه و تاريخ و منطق را صفر ميدهم، مي روم نزد مسئولان حراست دانشگاه و پرونده گودباي پارتي رفتن ها و بد حجابي ها و آرايش هاي غليظ و اتوزني ها و سوار ماشين پسرهاي غريبه شدن و رابطه نامشروع با رومئو لات آسمان جل بي خانواده داشتن و پاي تلفن هاي عمومي كشيك دادنهايت را افشا مي كنم تا براي هميشه از دانشگاه و ادامه تحصيل اخراجت كرده و بفهمي كه يك من ماست چند من كره مي دهد؟!
چي فكر كردي بقيش خنده دار تره ! منتظرا لباقي ماجرا باشيد!...
سقراط نامه 1
جونم واستون بگه كه حضرت سقراط در زمان جواني يك غلطي كرد و اون موقع كه دانشجوي
رشته فلسفه دانشگاه آپولون بود عاشق ”گزانتيپ“ يكي از دختران همكلاسيش
گرديد و هنوز چند ماهي از اين آشنايي ميمون نگذشته بود كه ازدواج مابين سقراط و
گزانتيپ به خوشي و ميمنت صورت گرفت اما چشتون روز بد نبينه از شانس ترشيده
سقراط، گزانتيپ يكي از اون زنهاي ناتوي هزار چهره بد خلق و نامهربان از آب در آمده
و چنان بلايي بر سر سقراط حكيم در آورد كه مرغان آسمان آتن هفت شب و هفت روز به
خاطر سياه بختي سقراط جوان اشك ريخته و حلوا پخش مي كردند!
به هر حال حضرت سقراط حدود پنجاه سالي با گزانتيپ خاتون سر كرده و به اميد اينكه گذشت زمان و بچه دار شدن در روحيه و رفتار سگي وي اثر مثبت بجاي گذارد، دندان بر روي جگر گذاشته و لام تا كام صداي اعتراضش بلند نمي شد. اما هر چه سقراط نجابت به خرج مي داد، گرانتيپ رويش بيشتر شده و هر روز بيش از ديروز حال سقراط را گرفته و به نحوي از انحا شكنجه روحي و روانيش مي داد، متاسفانه يا خوشبختانه هم حضرت استاد سقراط، كاتوليك متعصب تشريف داشته و بدين ترتيب نه مي توانستند تجديد فراش نموده و نه قادر بودند كه عليا مخدره گزانتيپ را طلاق داده و براي هميشه از شر ايشان رها شوند تا اينكه در روزي از روزهاي بهاري كه جناب استاد در سر كلاس درس منطق مشغول تدريس به شاگردان خويش بودند چشمان تيز بينشان به چهره يكي از دانشجويان ترم اولي افتاد و حالا عاشق نشو كي بشو! به قول معروف: عشق پيري گر بجنبد سر به رسوايي زند!! جالب آنكه دختري كه قلب استاد را ربوده و به تسخير در آورده بود كسي نبود جز ژوليت معشوقه رومئو!!!
سقراط كه بدجوري خاطر خواه ژوليت شده بود به هر كاري كه از يك پيرمرد هفتاد ساله آن هم استاد دانشگاه بعيد بود دست مي زد تا بلكه نظر ژوليت را به خود جلب نموده و بعله ديگه... يك روز كت و شلوار مخمل پسته اي مي پوشيد با جليقه جير، روز ديگر اوركت پلنگي به تن مي كرد با كفشهاي پاشنه قيصري، روز بعد ادوكلن « وان من شو» مي زد و سرش را با روغن نارگيل «چارلي» چرب مي كرد، روز بعدترش هم كت تك قرمز جيگري بر تن كرده و عينك آفتابي « ريبن » زده و پشت ماشين اپل كورساي زرشكي اش جلوي درب دانشگاه « تيك آف» مي زد، روزهاي ديگه اش هم كه سيگار برگ «كاپيتان بلك» بر لب و كلاه كابويي بر سر بر روي موتور هوندا تك چرخ مي زد و آواز منصور«مرا ببوس» را چهچهه مي زد! ولي تموم اين كارها بجز اينكه مقام و مرتبت اجتماعي جناب سقراط را تنزل داده و ايشان را نزد اهالي آتن سرافكنده و رو سياه بگرداند اثر ديگري نداشت كه نداشت چرا كه ژوليت اصلاً و ابداً نه تنها روي خوش به سقراط نشان نداده بلكه يك بار هم كه جناب سقراط اون رو دعوت به پيتزا در رستوران « ببرهاي گرسنه» واقع در «شهرك شرق» نمود با افاده و ناز و كرشمه گوشه چشمي نازك كرده و خطاب به استاد گفتش كه: ايش، واه واه، خجا لت هم خوب چيزيه! مرتيكه كچل با يك زن و سه تا بچه و هفتاد سال سن تازه فيلش ياد هندوستان كرده و افتاده توي خط دختر بازي!! تو كه الان يك پات لب گوره به جاي اين كارها بايد بري دنبال نماز و روزه تا بلكه يك كمي از گناهات بخشيده بشه، نه اينكه بيفتي دنبال دختر مردم كه همسن و سال دختر خودت مي مونه!!!
چي فكر كردي بقيش خنده دار تره ! منتظرا لباقي ماجرا باشيد!...
غضنفر نامه !!
* غضنفررو ميفرستن جبهه، بعد شيش هفت ماه برميگرده، در ميزنه، داداش كوچيكش با يك تپه ريش درو وا ميكنه! غضنفر هول ميكنه، ميگه: چي شده!؟ ننه مرده.. بوا مرده؟! داداشش هيچي نميگه، فقط يك نگاهِ معني داري بهش ميندازه و ميره تو. غضنفر ميره تو ميبينه داداش بزرگش هم تا زير گردن ريش گذاشته! بدبخت پاك شلوارشو خيس ميكنه، ميگه: اصغرجون، تورو خدا بگو چي شده؟! كي مرده؟! داش اصغر هم يك نگاه به غضنفر ميكنه و از اتاق ميره بيرون. غضنفر بدبخت سراسيمه ميره تو اتاق باباش، ميبينه ريش باباش رسيده تا دم نافش! غضنفر دو دستي ميزنه تو سرش، ميگه: بوا... بگو آخه چه بلايي سرمون اومده؟ ننه مرده؟! باباش ميگه: اي كاش ننت مرده بي... كاش بوات مرده بي... پسر آخه اين ريش تراشو چرا بردي؟!
* غضنفر سر مرز يه عراقيه رو اسير ميگيره. همينجور كه داشته ميبردتش، يه دفعه يه خمپاره ميخوره بغلشون دست عراقيه كنده ميشه. عراقيه ميگه: بگذار من اين دستمو بندازم تو كشور خودم. غضنفر دلش ميسوزه، ميگه باشه. يكم ديگه ميرن، دوباره يه خمپاره ميخوره اون يكي دست عراقيه هم كنده ميشه. باز عراقيه ميگه بگذار من اين دستم رو هم بندازم تو وطن خودم، غضنفر هم ميگه باشه. بعد يه تركش ديگه ميخوره پاي عراقيه هم كنده ميشه، ورش ميداره ميندازه اونور مرز. يه دفعه غضنفر تفنگ رو ميذاره روشقيقه يارو ميگه: هوي! فكر نكن من نميفهمم، كم كم داري فرار ميكنيها!
*غضنفر بچه اش بعد از عید فطر به دنیا میاد، اسمشو میذاره پسفطرت!
*يه روز حاج آقا رو بردند براي بازديد از مناطق بمباران شده و يك مدرسه كه در اثر بمباران به خرابه تبديل شده بود بهش نشون دادن. حاج آقا اونجا رو كه ديد، گفت: باز هم خدا رو شكر كه خورده توي خرابه.
*غضنفر ده هزار تومن تو جيبش بوده ميخواسته بره عرق بگيره. تو راه نيرو انتظامي رو ميبينه، پولا روپرت ميكنه تو جوب!
*غضنفر وايستاده بود كنار خيابون و به يك دژبان ارتش نگاه ميكرد. بهش گفت: ببخشيد! شما سرهنگ هستي؟ دژبان گفت: نه. غضنفر رفت و ده دقيقه به مرد خيره شد و اومد و دوباره پرسيد: شما مطمئني كه سرهنگ نيستي؟ دژبان گفت: نه، سرهنگ نيستم. اين ماجرا چندبار تكرار شد، بالاخره دژبان خسته شد و در مقابل سوأل غضنفر كه پرسيده بود شما سرهنگ هستي؟ گفت: آره داداش! من سرهنگ هستم. غضنفر گفت: پس چرا لباس دژبانها رو پوشيدي؟ ميدوني جرمه؟
*خرگوشه ميره تو بانك ميگه آقا هويج دارين؟ كارمند بانك ميگه: نه جانم برو مزاحم نشو. خرگوشه ميره و چند دقيقه بعد برميگرده و دوباره سوالشو تكرار ميكنه. كارمند بانك عصباني ميشه و ميگه اگه يه بار ديگه اين سوالو بپرسي از گوش آويزونت ميكنم به ديوار. خرگوشه ميره و فرداش دوباره مياد و ميگه آقا هويج دارين؟ كارمند بانك هم گوش خرگوشه را ميگيره و با ميخ ميكوبه به ديوار. بعد از يه مدت خرگوشه نيگا ميكنه ميبينه عكس چند تا از این رجال سیاسی رو هم کنارش زدند به ديوار. بعد رو به عكسا ميگه: بدبختا شماها ديگه هويج ميخواستين چيكار؟(حالا يه عده كه ميخوان مچ منو بگيرند ميگن اين چه ربطي به غضنفر داره...ربطش رو پايين تر بخونيد!!)
*غضنفر ميره شكار خرگوش، صداي هويج در مياره!
*مارمولكه ميره مشهد، ميشه مشمولك! چند وقت بعد بزرگ ميشه، ميشه مشمول... ميبرنش سربازي!(تو اين يكي مارمولكه توي سربازي با غضنفر آشنا مي شه!!)
يه روز يه گاوه ميره كلاس انگليسي بعد كه مياد بيرون ميگه: و و و و و ي ي ي ي ي ي
(كي مي تونه حد س بزنه اين گاوه چه ربطي به غضنفر داره؟!!)
شايد هم چون من چيزي براش به ذهنم نمي رسيد اينو نوشتم تا شما ها چند روزي سر كار باشيد
لبخند
1) يک لبخند در بسياری از موارد اصل قضيه است
۲) با يک لبخند مزدمان را مي گيريم
3
۳) با يک لبخند پاداشمان را ميگيريم
4) با يک لبخند به تمسخر گرفته ميشويم
5
۵)با یک لبخند به تحرک در مي اييم
6) و کيفيت يک لبخند ممکن است چنان باشد
که برايش بميريم.!!!
7)اين لبخند مي تونه رو صورت هر کی باشه :
رو صورت معشوق
رو صورت مادرمون
رو صورت يه دوست خوب
يا حتي رو صورت يه عزيز در حال مرگ!!!!
البته از اونجايي كه مي دونم شما همه iq هستيد و
ممكنه (زبون دشمنان اسلام لال! ) بگيد كه مورد 2 و3 كه
يكي هستش (يه ذره خجالت بكشيد نا سلامتي شما
قشرفهميده جامعه هستيد!!)لازم به ذكره كه بگم وقتي
ما مزدمان رو مي گيريم احتمالا ما مزدوريم! ولي پاداش
فرق فوكوله(جدا اينو نمي دونستي!)بين خودمون باشه من
هم تازه اينو فهميدم![]()
اينجوري نيستي؟!!
اگه اينجوري نيستي با خوندن اين مطلب ازاين به بعداين جوري مي شي !!!
شده موقعي كه داري تو پياده رو راه مي ري سعي كني پاهات رو وسط كاشي
هاي پياده رو بذاري؟يا حتما روي يه رديف از كاشي ها بري ووقتي كه يه
دونه اشتباه مي كني اعصابت به شدت بريزه به هم ... ؟
شده يه كاغذي كه دورو برش نامرتب پاره شده رو دوباره سعي كني گوشه
هاي اضافيشو بگيري تا يه مستطيل كامل بشه... ؟
شده مو قعي كه تو ماشين نشستي و با سرعت حركت مي كني تير هاي
چراغ كنار خيابون رو بشمري ؟ يه جا كه اشتباه مي كني دوباره از يك
شروع به شمردن مي كني... ؟
شده موقعي كه مي خواي پول بدي گوشه هاي خمش رو صاف كني و جاي
خط رو ي پول رو سعي كني با ناخونت ببري... ؟
و...
شده... ؟
شده اين كارا رو اينقدر با دقت انجام بدي؟اينقدر كه اعصابت بريزه به همو
شروع به فحش دادن كني؟
اگه اينجوريه تو وسواس شديد داري (من برات متاسفم).. تو يه بيماري...
كاريش هم نميشه كرد باهاش زندگي كن مقا بله هم نكن!!
اگر هم اينجوري نبودي با خوندن اين نوشته از اين به بعد بهشون توجه
مي كني و اينجوري مي شي!!

